سلام به همه ي دوستاي گلم ![]()
سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بلكه
باز شود این در گم شده بر دیوار....
شايد اين آپ آخرين نوشته هاي من باشه كه
داريد ميخونيد.![]()
نميدونم چطوري بايد بگم :
آخه من مسافرم و دارم به جايي ميرم كه خواست
خودم نيست.
مجبورم برم
اما
شايد دوباره يه روزي برگردم..........
از همه ي شماها ممنونم كه توي اين مدت
منو تحمل كرديد و چيزهاي زيادي بهم ياد داديد.![]()
كاشكي ميشد با يه بغل اطلسي ميومدم و از
تك تكتون
تشكر ميكردم.![]()
ولي چه ميشه كرد.
به هر حال بايد منو ببخشيد كه
بضاعتم
بيشتر از اين نيست.
ميدونم كه رفتن من شايد براتون خيلي مهم نباشه
ولي اينو بدونيد كه دل كندن از شما براي من
خيلي سخته.![]()
همتون رو به اندازه ي تمام خوبي ها دوست دارم.![]()
برام دعا كنيد چونكه الان بيشتر از هر وقت ديگه اي
به دعاتون نياز دارم.![]()
راستي از همتون حلاليت ميطلبم و دلم ميخواد
هر كدومتون كه از من بدي ديدين به خوبي و بزرگي خودتون
ببخشيد.
در ضمن ازتون يه تقاضا دارم كه شايد زياد معقول نباشه
ماه ضيافت خدا نزديكه
شما رو به رفاقتمون قسم
توي شب هاي قدر
به يادم باشيد و برام دعا كنيد.![]()
![]()
قلندرانه رو امانت به شما ميسپارم
تنهاش نذاريد. ![]()
شايد بازم يه روزي برگشتم و مثل قديما
به مهموني دلاي قشنگ و مهربونتون اومدم.
هرگز فراموشتون نميكنم
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام ![]()
صدایی طنین انداز شده
که گوشم را می نوازد
صدایی از جنس رسیدن
از جنس امدن
شاید صدای پای آشنای تو باشد
که به سویم می آیی
گام هایت را پر شتاب پیمانه کن
وقت تنگ است
و من مسافر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ديگر هراسي ندارم
ناگهان عشق سر ميرسد
مرا بي پناه غافلگير ميكند
نه جايي بر اي پناه گرفتن
نه گريختن
و نه بازگشتي
ناگهان عشق تمام سد ها را فرو ميريزد
نوايي از درونم به گوش ميرسد
مرد درونم بيدار شده است
شب ، سراسر سر بر بالين
با چشماني كه از خواب گريزانند
شب ، سراسر باران بر پنجره
اما درونم غوغايي ست
و ناگهان عشق مرا به آنجا ميبرد
كه تاكنون نبوده ام
و جهاني در نظرم مي آورد
كه تا كنون نديده ام
تنها در خيال
من بودم و دلباختگي هاي تو
دلباختگي هاي تو
وستاره ي چشمانت
امشب چه زيبا ميدرخشد !
در آغوش دلبندم آرام گرفته ام
در سازش با تمام دنيا
و آن ابر هاي تيره
كه دائم محاصره ام ميكردند
از بي خوابي ها و خيره شدن به ماه
ديگر هراسي ندارم
گوش به صداي قلبت ميدهم
ميدانم كه اينجايي
و عشقي كه به من ميدهي
نميگذارد درهم بشكنم
ديگر هراسي ندارم
تو با مني ، كنار من
آنگاه كه ميدانم به تماشاي من نشسته اي
و حرف هايم را ميشنوي
ديگر هراسي ندارم
وقتي به تو مينگرم و اين دنياي خاكي
و خشونت بي پايان آن
ميدانم كه با نيروي عشقم
از تو محافظت خواهم كرد
تا آخرين قطره ي خونم
مي شنوي؟ من با توام
مرا مي بيني؟ كنار توام
وقتي در آغوش دلبندم آرام گرفته ام
در سازش با تمام دنيا
ديگر نمي هراسم
ديگر نمي هراسم
ديگر نمي هراسم
معکوس
چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم
گاهی بجای ستودن عشق
آنرا محکوم کنیم
مجازاتش، حقیقت!!
ببیند که به اسم او، چه ها نمیکنند؟
بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند
گاهی هم صلح را بازداشت کنیم
و بفرستیم به میدان جنگ
بگذاریم که لمس کند وحشت مردن
و خون سرخ و گرم را
گاهی از صداقت بازجویی کنیم
که تو کجا بودی وقتی که دروغ
در دلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟
بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم
و بیاندازیم وسوسه را بر جانش
و بگذاریم زل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش
گاهی بر گلوی وحدت شمشیر تیز تفرقه گذاریم
بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن
بگذاریم که بکشد رنج اختیار را
گاهی به عصمت ، گناه تزریق کنیم
و بگذاریم در تب تند گناه
بشناسد پشیمانی را از لذت
گاهی تعادل را ببریم بر سر پرتگاه افراط
بگذاریم بریزد دلش از ترس
و بلغزد تلو تلو خوران به دره ي تفریط
گاه بدریم لباس محرمیت را ز شریعت
بگذاریم تا بچشد عریانی شرم را
بگذاریم گاه روح جسدش را غسل دهد
و لمس کند سردی مرگ را
گاه دعا را ببریم به بخش سرطان
بگذاریم ببیند به چشم، درد و یاس را
گاه سکوت را بیاندازیم در کندوی همهمه
بگذاریم که کلافگی نیشش بزند
و نداند چکار کند؟
و دوان شود از هر طرف
در پي مرهم درد
و گاه شعر را بیاندازیم در یک سلول با جفنگ
بگذاریم بیاموزد نا هماهنگی و نا موزونی را
و فراموش کند لحظه ای
هر چه نظم و حرف شاعرانه و همرنگ
و گاهي بد نيست به خودمان هم
تهمت ديوانگي بزنيم
من به اندازه ي شب هاي زمستان تنها
و به اندازه ي يك ميوه ي تابستان سرد
و به اندازه ي يك روز بهاري نمناك
و به اندازه ي مرگم ساكت
لحظه ي مرگ چه زمان مي شكفد ؟
چه كسي مي آيد كه بخواند با من
شعر تنهايي من را با دل ؟
و چه كس مي فهمد ؟
من به اندازه ي پاييز سكوتم تلخ است
و چه كسي مي داند
من گرفتار كدامين گنه خود شده ام ؟
كه به مثل تنه ي خشك درخت
داركوب ها به همسايه گيم آمده اند
و مثال گنداب ته باغ
وزغان مرثيه خوانم شده اند
چه كسي مي فهمد ؟
چه كسي مي داند ؟
من چرا باز هراسان سقوط ماه ام
من چرا در پي كرم شب تاب
من چرا در پي هر روشني چشم نواز
كاسه به دست
به گدايي سر سوزني از نور
شتابان رفتم
چه كسي مي بيند ؟
چه كسي مي فهمد ؟
من همان آفتابگردان حقيرم
كه به هنگام طلوع
گردن افتاده ي خود را
به اميد نگه داغ تو
در هر طرفي چرخاندم
تو نديدي
تو نفهميدي
ندانستي
كه من از پي تو
با سگ و گاو و الاغ
دست رفاقت دادم
تا كه بازت يابم
تا كه يك بار دگر
قبل از مرگ
بپرستم همه ي روشنيت را باعشق
و بپرسم
چه كسي مي داند
لحظه ي مرگ چه زمان مي شكفد ؟
در خاموشي حضورم ، حرف مرا بفهم
يا براي عشق ، زباني تازه پيدا كن
تا درد مشترك
زبان مشتركمان باشد
حرف مرا بفهم و مرا بشنو
اين من نه
آن من ديگر
آن كس كه پنجره چشمانش
در پس كهنه ترين قاب
به دنبال نگاهي ست
از پشت پنجره زندان
حرف مرا بفهم
كه فرياد تمام زندانيان
در تمامي اعصار است
من شعر مينويسم و
تو با ترانه هاي عاشق من ، عاشق
تو با ترانه هاي تشنه ي من ، دريا
تو لحظه هاي شعر مرا
در خويش تجربه كرده اي
تو گريه ميكني
از عمق آشناي جنگل چشمانت
از عمق جنگلي كه در آن پاييز
در غروب به بغض نشسته
باران بي دريغ اشك تو مي بارد
تا در من هواي گريه را برانگيزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعري بسان گريه فرو خواهد ريخت
و من شعر مينويسم
تو با ترانه هاي عاشق من ، عاشق
تو با ترانه هاي تشنه ي من ، دريا
و درگير و دار قتل عام كبوتر ها
در سوگ شاخه هاي تكه تكه ي زيتون
وقتيكه از دل جوان ترين جوانه هاي عاشق باغ
در لحظه ي شكفتن فرياد
باران سرخي از ستاره سرازير است
تو گريه ميكني
و با من كه در خزان باغم قصه هاي فراواني ست
با من كه زخم هاي بيشمار
بر گرده ام به طعنه دهان باز كرده اند
وبا ترانه هاي من بر لب
به رويا رويي مسلخ هميشگي انسان ميروي
يعني مرا در تمام دقايق بودن ، تكرار ميكني
يعني با ترانه هاي من بر لب ، گريه ميكني
واين يعني كه با مني
ديروز
امروز
تا هنوز و هميشه ...
آيا زبان مشترك همين نيست ؟
آن زبان تازه كه مي گفتم ؟
«خسرو شكيبايي» درگذشت
خبرگزاري فارس: خسرو شكيبايي 9 صبح امروز به علت نارسايي قلبي درگذشت.

به گزارش خبرگزاري فارس، «خسرو شكيبايي» بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ساعت 9 صبح امروز جمعه 28 تير در سن 64 سالگي به علت نارسايي قلبي در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت.
«خسرو شكيبايي» در سال 1323 در تهران به دنيا آمد و تحصيلاتش را در رشته بازيگري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به پايان برد. او تا پيش از انقلاب فقط در عرصه تئاتر فعاليت داشت و فعاليت حرفه اي در عرصه سينما را با بازي در فيلم «خط قرمز» (1361، كيميايي) آغاز كرد. اما سرآغاز دوره ي تازه فعاليت بازيگري شكيبايي را بايد فيلم «هامون» (1369، مهرجويي) دانست. او به خاطر بازي در اين فيلم سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول را در هشتمين جشنواره فيلم فجر به دست آورد. او همچنين براي بازي در فيلم «كيميا» (1374، درويش) بار ديگر برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول از سيزدهمين جشنواره فيلم فجر شد. شكيبايي بازي در بيش از بيست و سه فيلم سينمايي و نيز مجموعههاي تلويزيوني متعددي چون «خانه سبز»، «سرزمين سبز» و... را در كارنامه خود دارد.
«خسرو شكيبايي» اخيرا در دومين جشن منتقدان سينمايي، جايزه يكي از برترين بازيگران سي سال سينماي پس از انقلاب را روي صحنه از دستان محمدباقر قاليباف، محمد خزاعي و محمدرضا جعفريجلوه گرفت و با ابراز تشكر، صحنه را ترك كرد.
يادش گرامي![]()
(( بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد ))
اگه بختت زير آوار زمون جون مي كنه
اگه حرفاي نگفتت توي سينه داره فرياد مي زنه
اگه خورشيد دلت هزار سالم طلوع نكرد
اگه باغ آرزوت حتي يه غنچه وا نكرد
اگه سرماي زمستون دستاتو مچاله كرد
اگه باز دلت يه عالمه گرفت و ناله كرد
اگه بغض هر شبت رنگ تمنا رو گرفت
اگه پرسه هاي تنهايي تو بوي نم گور رو گرفت
اگه باز از سر پرچين دلت كبوترت پر زد و رفت
اگه باز دل كوچيك و مهربونت سفر عشق نرفت
اگه هر لحظه ي عمرت غم تنهايي گرفت
اگه باز زمونه با تو سر نامردي گرفت
اگه باز تموم ديوارا سرت خراب شدن
اگه رويا هاي هر شبت بازم سراب شدن
اگه گل هاي اقاقي همشون زرد شدن
اگه آواز قناري همه پر درد شدن
اگه خون يخ زده تو رگ هاي بي جون تنت
اگه گرد بي كسي نشسته روي بدنت
اگه نامه هات دوباره هيچ جوابي ندارن
اگه اشك و گريه هات بازم حسابي ندارن
اگه قار قار كلاغا يادگار تو شدن
اگه باز نوشته هات رفيق و يار توشدن
اگه حتي از خدا وبنده هاش دلت گرفت
اگه آسمون چشمات دوباره بهونه ي گريه گرفت
( قول بده گريه نكني چون شدي مثل خودم )
دلقكي به نام توهم مثل فرشته مرگ
هرشب پاورچين به اتاقم مي آيد
تا گرد طلايي خواب بپاشد و نجوا كند :
(( بخواب ، همه چيز روبراه است ))
چشم ها را مي بندم و به خواب مي روم
در اين شب جادويي
آهسته دعا مي خوانم
و بعد مي خوابم تا خواب تو را ببينم
در خواب با تو قدم مي زنم
در خواب با تو حرف مي زنم
تو مال مني در خواب ، براي هميشه
ما با هم ايم در خواب ، در خواب
اما درست قبل از صبح از خواب مي پرم
تو رفته اي
نمي توانم كاري بكنم
گريه هم دردي را دوا نمي كند
يادم مي آيد كه گفتي :
(( خدا حافظ ))
اين اتاق خالي آنقدر ها بد نيست
حتي در تنهايي ام دوستش دارم
نمي خواهم به تو فكر كنم
منتظرت هم نيستم
چشم هايم پر از اشك مي شود
اما نمي گريم ، نه نمي گريم
به خاطر تو نمي گريم
از تو دل كنده ام
به هنگام پرسه هايم
شايد از كنار خانه ات بگذرم
سفري به كوچه پس كوچه هاي خاطره
شايد مرا پشت پنجره ببيني
در زير شرشر باران
اما نمي گريم ، نه نمي گريم
به خاطر تو نمي گريم
چند وقتي ميشه كه اصلا دل ودماغ نوشتن رو ندارم ولي واقعا حيفم اومد اين مطلب زيبا رو كه از
سروده هاي زنده ياد حسين پناهي و حكايت روز وشباي خودمه رو براتون نذارم.
خب ..آره که خیابونا و میدونا و بارونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکمو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وا مونده وا بمونه....
تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمامو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر به سرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
ذکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره
ورنه خلاصی
خلاص!
اگه این نبود ...حالیت میکردم که
کوهها رو چه طوری جابجا میکنن
استکانها رو چه جوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم
چه جوری شبا
از رویاهام یک خدا بسازم و...
دعاش کنم که
عظمتتو جلال
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
بعدشم چشمامو میبندم و دلو میسپرم
به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره
منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه
بشنو.....
هی لیلی بلا
اینقدر برام عشوه نیا
تو کوچه...
تو گذر...
تو سر تا سر این شهر
هرجا بری همراهتم
سگ وسوتک میدونه
کشته عشوه هاتم
( زنده ياد حسين پناهي )

كاش خودم را به خواب نمي زدم
شب از نيمه هم گذشته وتو هنوز بيداري
به چه چيز فكر مي كني
در پي كدامين آرزويت ثانيه هارا رج مي زني
نگاه پر از بغض و صداي لرزانت
ولب هاي هميشه مهربان اما خسته ات
به زير گوش هاي پر از صداي سكوتم
طعنه مي زنند كه امشب باز هم گذشت و
براي يك بار هم به لالايي هاي شبانه ام گوش ندادي
شب از نيمه هم گذشته وتو هنوز بيداري
دستان پر سخاوت اما سردت را
به روي صورت سنگي وبي روحم مي كشي
وهنوز بيداري
چشم هاي سراسر شوقت را با نگاهي به وسعت آسمان
به زور باز نگه داشته اي تا كه شايد بتواني
نگاه محتاجت را به نگاه پر غرورم پيوند بزني
شب از نيمه هم گذشته وتو هنوز بيداري
در چه فكري ، در پي كدامين آرزويت
پلك بر هم نمي زني
چرا دوباره برايم لالايي شبانه ات را نمي خواني
مگر در همين خيال پلك هاي بي رمقت را باز نگه نداشته اي
دوباره نگاهت مي كنم ، خوابيده اي
بي آنكه به اصرار برايم نغمه عشق بخواني
چرا صدايت را نمي شنوم
چرا سردي دستانت را حس نمي كنم
چرا يخ زده تنگ بلور پر محبت نگاهت
چرا ، چرا ، چرا
پلك هايم سنگين شده اند ، بر هم مي كوبمشان
وقتي دوباره پلك باز مي كنم نيستي
نمي دانم شايد خوابي هولناك باشد
اما ، اما نه ، تو رفته اي
وبراي آخرين بار لالايي شبانه ات را برايم نخواندي
شب از نيمه هم گذشته و من هنوز بيدارم
من امشب مي دانم كه در چه فكرم
مي دانم كه در پي كدامين آرزو پلك بر هم نمي زنم
پلك بر هم نمي زنم كه مبادا
تو بيايي و من نبينمت
اشك هايم را نگه مي دارم كه مبادا
نگاهم كني و حصاري بين نگاهمان باشد
اما ، اما نه ، تو رفته اي
پس بباريد اي چشمان بي رونق
و ببار اي نگاه بغض آلود
اين بار هم بدون شنيدن نغمه عشق
پلك بر هم گذاشتم
شب از نيمه هم گذشته و من ...





